اینجا פـواـωـت بهـ خوבت نباشهــ...ـᓄـُرבے ☠

Dєαтн Oƒ Tιмє «16» ραят 2

1397/06/27 13:36

نویسنده : ҠΛƬŔĪИ SΛĿѴΛƬ♡Ŕ
موضوع مطلب: Ɗєαтн Of Ƭιмє ¡

تیک،تاک!

در همون لحظه درهای تالار اصلی باز شد و هانیا و نرسیا وارد شدن.میکاسا تا چشمش افتاد به اون دو تا دوباره آتش درونش گر گرفت:

میکاسا:پیر جنگل....میتونی بری

پیر جنگل سرشو به نشانه احترام خم کرد و رفت.نرسیا و هانیا از هیچی خبر نداشتن اما میدونستن میکاسا اونا رو برای خوردن چای احضار نکرده،قطعاً یه گندی بالا آورده بودن.میکاسا از رو تخت سلطنتیش بلند شد و رفت سمت اون دو تا.هرچقدر که میکاسا بهشون نزدیک تر میشد جو سنگین تر میشد.میکاسا اونقدر نزدیکشون رفت که فاصلشون فقط چند سانتی متر بود.همچنان سکوت حکمفرما بود که ناگهان میکاسا کشیده ای خوابوند زیر گوش جفتشون.هردوشونو دستشونو گذاشته بودن جایی که میکاسا بهشون سیلی زده بود،شوک شده بودن این برای چی بود:

میکاسا:احمقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!!!!شماها مثلاً خادمان من هستین؟شما خادمان طویله منم نیستین!هانیا....

هانیا:بله ملکه!

میکاسا:وظیفه تو مرتبط میشه به قدرت،درسته؟!پس برام روشن کن وظیفه ای که بهت سپردم چیه؟

هانیا:جستــ...جست و جـ.....

میکاسا:بلـــــــــــــــــــــــــــــند.....نمیشنوم!

هانیا:جست و جو کردن گذشته کاترین!

میکاسا:و تا الان چه گلی به سرت زدی؟

هانیا:هیــ.......هیــچی...

میکاسا:دقیقا....و تو نرسیا

نرسیا:بله ملکه

مکیاسا:وظیفه تو چیه؟!

نرسیا:جست و جو  برای فهمیدن اینکه ساکاماکی ها در گذشته کاترین چیکار داشتن

میکاسا:و تا الان چی بدست اوردی؟

نرسیا:هیچی....

میکاسا:و وظیفه کلیتون؟!

نرسیا و هانیا:گزارش هرگونه واقعه که باعث افزایش یا کاهش قدرت های روحی و جسمی کاترین میشود!

میکاسا:و نتیجه؟!

جفتشون سرشونو انداختن پائین و زیر لب گفتن(هیچی):

میکاسا:من به شماها سپرده بودم برید تک تک کارای اون نامیرای قلابی رو زیر نظر بگیرید اما تا الان چیکار کردین؟هانیا که همش سرش تو کتابه و تو کلمات سِیر میکنه و نرسیا هم با لایتو لاس میزنه!

اخمای نرسیا رفت تو هم چون برای اینکه بتونه لایتو رو تخلیه اطلاعاتی کنه همه کاری کرد ولی میکاسا فقط کارای نکرده اونا رو زیر ذره بین گرفته بود و همین باعث میشد نرسیا عصبانی و عصبانی تر بشه.میکاسا رفت سمت تخت سلطنتی و ایستاد.روشو کرد سمت نرسیا و هانیا:

میکاسا:فکر کنم باید خاطر نشان کنم اگر کاراتون رو درست انجام ندین چه اتفاقی براتون میوفته

میکاسا دستشو دراز کرد سمت اون دو تا.کمی مه به سمت اون دو تا حمله ور شدن و به شکل طناب دار به دور گردنشون حلق آویز!:

میکاسا:پس بهتره کمی بیشتر حواستون جمع کنین چون این اولین و آخرین هشدار من خواهد بود

برای چند ثانیه سکوت حکم فرما بود.نرسیا دستاشو مشت کرده بود و دندوناشو رو هم میسایید.اون ملکه خون آشام های بریتانیا بود و از اینکه کسی اونو تهدید به مرگ کنه نفرت داشت.هانیا داشت ذهنشو میخوند.میخواست به صورت محترمانه گند بزنه به کل قدرت میکاسا به همین خاطر زیر لب به نرسیا میگفت ارامششو حفظ کنه اما اون عصبانی تر از اون چیزی بود که بشه کنترلش کرد:

نرسیا:امیدوارم اینو بی احترامی در نظر نگیرید ولی بهتره ترستون از نامیرای سوم رو کنار بذارید و خودتون دست به کار بشید!

این حرف شاید چند کلمه ساده بود اما برای میکاسا کوهی از فحش بود.نرسیا هم اینو خوب میدونست.ملکه کامل برگشت سمت نرسیا.چشماش از قبل خیلی قرمزتر وصدالبته ترسناکتر شده بود:

میکاسا:یه بار دیگه حرفتو تکرار کن

نرسیا:خو....خودتــ.....خودتون دست به کار بشید

میکاسا:نه نه  قسمت اولش.....بگو میخوام بشنوم!

نرسیا اول تردید کرد اما نفس عمیقی کشید و با صدای رسا گفت:

نرسیا:ترستون از نامیرای سوم رو کنار بذارید

میکاسا به درجه اخر عصبانیت رسید.دست راستش به شکل پنجه در اومده بود رو برد سمت صورت نرسیا و سیلی خیلی محکمی بهش زد،اونقدر محکم که نرسیا پرت شد سمتی و صورت زخمی شد.هانیا رفت سمت نرسیا:

هانیا:حالت خوبه؟!

میکاسا:مواظب باش با کی چجوری حرف میزنی خون آشام کوچولو!من اگه بخوام میتونم در عرضی از ثانیه دخلشو بیارم،میتونم ثانیه ها رو در هم بشکنم،میتونم ارواح بکنم تو توبره و وقتی که اون نامیرای قلابی داره زجر میکشه کارشو تموم کنم......فقط دنبال دردسر نیستم و نیمخوام با زمان در بیوفتم

(در نظر داشته باشید زمان اینجا یه شخص قدرتمنده،حتی قدرتمند از نامیراها)

دست میکاسا به حالت اولیه برگشت.میکاسا پشتشو کرد به اون دو تا و رفت سمت درهای تالار اصلی:

میکاسا:چیزایی که بهتون گفتم رو به یاد داشته باشید و اینکه یادتون نره...هرکاری میکنین به اون عوضیا اعتماد نکنین....اون چیزی به نام قلب ندارن!

نرسیا پوزخندی زد که باعث شد ملکه عصبی بشه.نرسیا به کمک هانیا بلند شد و میخواست ضربه اخر رو بزنه:

نرسیا:ملکه بزرگ.....

میکاسا:چیه؟

هانیا:جون هرکی دوس داری بس کن....میخوای بمیری؟!

نرسیا:شما میگید اونا قلب ندارن.....اما کاترین اونقدر قدرتمند بوده که قلب یکی از اونا رو بدست اورده

میکاسا:کی اونوقت؟

نرسیا:سوبارو!

میکاسا شوکه شد.چشماش چهارتا شد.بعد از چند لحظه سکوت میکاسا قهقهه بلندی سر داد:

میکاسا:ها ها ها ها ها ها ها ها ها.......نرسیا.....تو واقعاً جوک گوی خوبی هستی...ها ها ها ها

نرسیا:یعنی شما خبر ندارین؟

میکاسا قهقهه مثلا ترسناکش رو تموم کرد:

میکاسا:چی رو خبر ندارم؟

هانیا:بین تمام ساکاماکی ها فقط نفر به پشتیبانی کاترین اومده و اون .......سوباروئه

میکاسا:غیرممکنه!

هانیا:فکر کردم پیر جنگل به شما گفته

میکاسا:چی رو؟درست حرف بزنین تا زبونتونو از حلقتون بیرون نکشیدم!

نرسیا:شبی که کاترین متوجه شد بین یه عالمه خون آشام گیر افتاده سوبارو نجاتش داد و اونو تو جنگل ممنوعه پنهان کرد اما لایتو،آیاتو،کاناتو ودیمون گیرش انداختن.تا یه ساعتی درگیر سوبارو بودن،چون هر کاری میکرد تا کاترینو نجات بده!بیچاره تو دام عاشقی افتاده

میکاسا:گفتی جنگل.....ممنوعــــــــــــــــــــــــــــه!!!

هانیا:بله.....مگه پیرجنگل برای همین نیومده بود اینجا؟

میکاسا:مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاری!!!!!!

ماری بدبخت دوباره با عجله اومد:

ماری:بله ملکه!

میکاسا:برو و پیر جنگل رو برگردون.....باید یکم باهاش اختلاط کنم!

ماری:چشم!

ملکه پشتشو کرد به نرسیا و هانیا .دستاشو مشت کرده بود و زیر لب چیزهایی میگفت.آخر سر هانیا و نرسیا رو مرخص کرد.میکاسا عصبانی تر از همیشه بود.اون توهین رو تحمل میکرد،تهدید رو تحمل میکرد اما رو چیزایی که احساساتش رو قلقلک میداد خیلی حساس بود.کاترین درواقع چیزی رو از میکاسا دزدیده بود.اون عشق دوران کودکی و نوجوانی میکاسا رو دزدیده بود،بدون اینکه خودش خبر داشته باشه.میکاسا با قدرتی که داشت مجسمه یخی از کاترین درست کرد که در حال خندیدن بود:

میکاسا:نامیرای دزد.......کارت تمومه!

و در همون لحظه داس مرگی رو که عزرائیل دزدیده بود تو دستش ظاهر شد و با همون سر مجسمه رو کند.فکر کنم کاترین غیر دیابلو ورت دشمنی دیگه ای هم در راه داره،البته این یکی کمی سر سختر تر و البته قدرتمند تره.....اما کاترین پشتیبان قوی هم داره....سوبارو؟نه........پشتیبان اصلی اون....زمانه!

40 نظر

تکراری قبول نیس ،پاک میکنم

لطفا نگید عالی بود،خیلی عالی بود و اینا....یه نقدی،یه پیشنهادی چیزی بدین




( ̄▽ ̄) نظرام : |[I{•------» ѕcαяу cσммєηт «------•}I]|
آخرین باری که توش تغییر ایجاد کردم؟: 1397/06/27 13:39