تبلیغات
нσггσг lλπd - Dєαтн Oƒ Tιмє «16» ραят 1
اینجا פـواـωـت بهـ خوבت نباشهــ...ـᓄـُرבے ☠

Dєαтн Oƒ Tιмє «16» ραят 1

1397/06/27 13:28

نویسنده : ҠΛƬŔĪИ SΛĿѴΛƬ♡Ŕ
موضوع مطلب: Ɗєαтн Of Ƭιмє ¡

واقعا معذرت میخوام

گومن گومن گومن

امیدوارم خوشتون بیاد

بازم گومن

راوی کل

ملکه میکاسا در اتاق نسبتاً تاریکش رو به روی آیینه نشسته بود و داشت با شانه ای که از استخوان انسان هایی که کشته بود ساخته شده بود موهای مشکی و بلندش را شانه میزد و آهنگی را زیر لب زمزمه میکرد.ملکه میکاسا در آیینه معلوم نبود،تنها شانه ای در هوا بود که به آرامی بالا و پائین میرفت.ملکه داشت در افکار خود سِیر میکرد که ماری در اتاق را زد:

میکاسا:بیا تو

ماری وارد شد و کمی خم شد«به نشانه احترام»:

ماری:ملکه به سلامت باشند

میکاسا:به سلامتیم....حرفتو بزن

ماری:پیر جنگل درخواست ملاقات با شما را داده است،قبول میکنید؟

میکاسا:اوه اون پیری...بهش بگو در تالار اصلی منتظرم باشه تا بیام

ماری:چشم.....با اجازه

ماری از اتاق بیرون رفت  و در را بست.میکاسا شانه را روی میز گذاشت و از روی صندلیش بلند شد.بدون استفاده از دستاش در کمدها را باز کرد و لباس ها یک به یک از کمد ها بیرون آمدند:

میکاسا:خب....چی بپوشم؟لباس جنگل نفرین شده...نه!.....لباس استخوانی....اینم از مد افتاده!....آهان!!!!!

میکاسا لباسی را انتخاب کرد دامن بلندی داشت و جلوی لباسش الماس کاری شده بود.لباس به سمت ملکه حرکت کرد و در عرض یک ثانیه لباس در تن میکاسا بود.طرح لباس کمی وحشتناک به نظر میرسید چون طرح انسانهایی که دست کمک دراز کرده اند روش نقش بسته بود.انسانهایی مه مانند...انگار این لباس از تمام روح هایی که میکاسا اسیر کرده بود ساخته شده بود.میکاسا نگاهی به کلکسیون تاج هایش انداخت.بعد از کمی فکر کردن تاجی را انتخاب کرد که جادوگر شیطانی که اهل نیوزلند بود برایش هدیه آورده بود.

در های اتاق خود به خود باز شدند و با ورود ملکه به راهرو جو سنگین شد.در همین که که ملکه در راهرو قدم میزد مرد جذامی ترسناکی به سمت ملکه رفت.مرد جذامی در اثر ترس های بشریت به وجود اومده بود،ترس بشریت از بیماری!هر هیولا و هر شیطانی که در دنیا پدیدار میشود در اثر ترس بشریت نسبت به چیزیست.این جذامی هم از آن دسته هیولاها بود.

مرد جذامی لنگ لنگان خود را به ملکه رساند در حالی که تخته شاسی دست بود:

جذامی:درود بر ملکه بزرگ

ملکه:سلام جذامی....چیزی شده؟

جذامی:پیغامی به دستم رسیده.....از طرف عزرائیل!

ملکه:آه!نمیخواد دست از سرم برداره؟!خب چی گفته حالا؟

جذامی:به شما برای هزار و چهارصد و سی و دومین بار هشدار داده که در کارهای او دخالت نکنید......در غیر این صورت عواقبش گریبان گیرتان خواهد شد

ملکه:خوبه خودش گفته هزار و چهارصد و سی دومین بار!بهش پیغام بده که من از اینکار کنار نمیکشم.....هرکاریم میخواد بکنه برام اصلاً مهم نیس....نوشتی؟

جذامی:بله ملکه.....فقط امضای شما مونده...

جذامی خودکار را سمت ملکه گرفت.ملکه خودکار را گرفت و پائین برگه را امضا کرد و بعد همون خودکار را در چشم مرد جذامی فرو کرد.ملکه به راه خودش ادامه داد.وقتی که نزدیک در تالار اصلی شد نگهبان ها،در را برای ملکه باز کردند.به محض ورود ملکه همه از کار هایشان باز ایستادند و تعظیم کردند.ماری هم که کنار پیرمردی ایستاده بود تعظیم کرد اما پیرمرد تنها سرد خود را پائین آورد.فرش و تخت سلطنتی به رنگ قرمز بود.به خاطر دارید که در دوران کودکی و نوجوانی ملکه به سوبارو علاقه مند بود.به همین خاطر رنگ قرمز رو به عنوان تم تالار اصلی انتخاب کرده بود.

ملکه روی تخت سلطنتی نشست و با چشمانی سرشار از غرور به اطراف نگاه کرد:

ملکه:همگی مرخصید

همه به جز پیرمرد از تالار خارج شدند.پیرمرد اومد جلوی ملکه ایستاد:

پیر جنگل:درود بر ملکه شیاطین

میکاسا:سلام پیر جنگل....چیشده که یادی از ملکت کردی؟

پیر جنگل:راستش.....چیزی توجه من رو جلب کرد....گفتم بهتره شما هم ببینین

میکاسا:چی رو ببینم؟

پیرمرد عصای چوبی اش را در هوا چرخاند و در اثر این چرخش مه ای غلیظ پدیدار شد،به شکل یک دایره.سپس تصاویر واضحی در آن نمایان شد.تصاویر متحرکی که مثل یک فیلم پخش میشدند.آن تصاویر متعلق کاترین بود که داشت در جنگل میدوید:

میکاسا:اوه نامیرای قلابی....خب این کجاش جالبه؟

پیر جنگل:گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم

میکاسا:جون خودت

ملکه به بی میلی و بی حوصلگی به مه خیره مونده.کم کم داشت علاقه مند میشد چون میتونست ترس رو در وجود کاترین احساس کنه اما اینکه چه چیزی اونو ترسونده نه:

میکاسا:اون ترسیده و داره فرار میکنه.....خوبه اما....از کی ترسیده؟.....و داره به کجا پناه میبره؟

پیرمرد چیزی نگفت.کمی بعد تصویر کلیسای داخل قبرستان نمایان شد:

میکاسا:آآآآآآآه.....شوخیت گرفته؟کلیسا؟من ترجیح میدم به یه قفس پر از مار سمی پناه ببرم اما به کلیسا پناه نبرم.....به نظرم ناامن ترین مکان دنیا کلیساهان

پیر جنگل:حتماً همینطوره

میکاسا به خدا اعتقاد نداشت به همین خاطر هر چیزی که به خدا مربوط میشد را بد جلوه میداد و مسخره اش میکرد.میکاسا با علاقه بسیار زیاد  تقلای کاترین برای ورود به کلیسا تماشا میکرد.در همان لحظه که لایتو سر و کله اش پیدا شد حسابی خورد در ذوقش:

میکاسا:پیر جنگل؟!تو با من شوخیت گرفته؟!تو که میدونی من از اون عوضیا متنفرم بعد میای قیافه نحس ترینشونو بهم نشون میدی؟!!!!!

پیر جنگل:شما به غیر از موجود نحس،چیز دیگری احساس نمیکنید؟

میکاسا چشم های خشمگینش را از روی پیرمرد برداشت و به صفحه مهی دوخت.او متوجه یه موجود شیطانی دیگر نیز شد.کسی که دوش به دوش لایتو حرکت میکرد.اون دیابلو ورت بود!:

میکاسا:وایسا ببینم.....اون دیابلو ورت نیست؟......اون اینجا چیکار میکنه؟

میکاسا کمی فکر کرد و بعد متوجه چیزی شد:

میکاسا:آهااااان یادم اومد.....وقتی بچه بودم لایتو رو نفرین کردم که اسیر ترسناک ترین شیطان دنیا بشه......آخـــــــــــــــــی چه دورانی بود.....اما من فکر نمیکردم ارواح دیابلو ورت رو برای این کار بفرستن

در همون لحظه بود که لایتو به کاترین حمله ور شد و خواست او را گاز بگیرد اما کاترین با سنگ محکم بر سرش کوبید:

میکاسا:اوووووه.....خوب بود.....کم کم داشتم شک میکردم که این دختر از خاندان سالواتور هاست

پیر جنگل:سالواتور ها؟!.....یعنی.....

میکاسا:اره.....ما با هم فامیلیم.....از اینکه همچین فامیلی دارم حالم بهم میخوره

کاترین الان در داخل کلیسا بود و از خدا طلب کمک میکرد:

میکاسا:اوه خدای من......اوه خدای من......منو از دست لایتو نجات بده......عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق! مگه این حشره چیه؟.....آبروی هر چی سالواتوره بردی دختر!

کمی گذشت.لایتو و کاترین درگیر شده بودند و کاترین برای نجات خودش همه توانش را به کار برده بود و با هر جیغی که میکشید میکاسا هیجان زده تر میشد:

میکاسا:پیشخدمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت!!!!

ناگهان اسکلتس متحرک که لباس خدمتکار پوشیده بود و استخوان هایش رو ویبره بود داخل تالار شد:

میکاسا:یه جام خون یتیمان و.....اوه....یک کیک خوشمزه از قلب قربانیان جنگ جهانی اول.......سریع برام امادش کن!

اسکلت خدمتکار شروع کرد به دویدن.در همان لحظه که لایتو آماده بود خون کاترین را بمکد سر و کله کشیش کلیسا پیدا شد و او را از کاترین دور کرد:

میکاسا:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه این ضد حال این وسط چی میگه؟

پیر جنگل:ایشون ریچارد سالواتور پدربزرگ ایشون هستن....اینطور که من متوجه شدم

میکاسا:اوه پس قطعا یا شکارچی خون آشامه یا شکارچی شیاطین!

پیر جنگل:جانم؟

میکاسا:بعداً برات میگم بذار ببینم دخل این جوجه خون آشامه میاره یا نه

کشیش شروع کرد به خوندن یجور دعا.در همون لحظه پیشخدمت با یه سینی اومد سمت ملکه:

پیشخدمت:ملکه...سفارشتون آمادست!

و یه جام پر از خون رو سمت ملکه گرفت.میکاسا داشت خون رو سر میکشید که یهو سر و کله شو تو کلیسا پیدا شد و لگد محکمی به کشیش زد اونم دقیقاً جای حساسی که کشیش داشت لایتو رو میفرستاد اون دنیا.میکاسا تمام خونی رو که تو دهنش بود تف کرد بیرون:

میکاسا:چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟!؟!؟

پیر جنگل:انگار کار اون کشیش تمومه

میکاسا:اَااااااااااااااااه......چقدر ضد حال......میزد میکشتش دیگه.....ایـــــــــــــــــــــش.....حالم گرفته شد

میکاسا جام رو کوبید رو سینی.پیشخدمت بشقابی که توش کیک بود رو سمت ملکه گرفت:

میکاسا:ممنون......حالا برو

پیشخدمت تعظیمی کرد و رفت.میکاسا فقط به کیک ور رفت اما ذره از اون رو نخورد.چند ثانیه گذشت.ریجی داشت معامله نسبتاً ترسناک و بی رحمانه اش رو پیشنهاد میداد و کشیش هم در جواب معامله مذهبی اش رو پیشنهاد داد:

میکاسا:آره کشیش.....دقیقاً همین کارو بکن......با آب مقدس تطهیرشون کن و بفرستشون اون دنیا یکم من نفس راحت بکشم!

پیر جنگل نفرت میکاسا رو نسبت به ساکاماکیا درک میکرد چون خودش هم از اینکه بی اجازه وارد حریمش یعنی جنگل شده بودن ناراحت و صدالبته عصبانی بود.کاترین داشت پدربزرگش رو قانع میکرد که لایتو قلب کشیش رو ازجا کند و فقط یه قفسه سینه خالی باقی موند.صدای جیغش برای میکاسا مثل نوای یه آهنگ بود چون چشماشو بسته بود و حالتی داشت که انگار داره لذت میبره:

میکاسا:تنها قسمت جالبش همین بود........خب پیر جنگل دیگه مرخــ........صبر کــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!

میکاسا متوجه حضور هانیا و نرسیا دم در کلیسا شد.با دیدن این صحنه چشمای میکاسا به سرخی خون در اومد:

پیر جنگل:همه چیز مرتبه ملکه؟

میکاسا:اون دو تا.......اون دوتا از واقعه مهم خبر داشتن....و.....و.....و تو باید بیای و به من بگی؟!؟!؟!؟!؟مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاری!!!!

ماری با شنیدن صدای بلند ملکه با عجله وارد تالار اصلی شد:

ماری:بله ملکه!

میکاسا:برو و اون دو تا احمقو احضار کن!!!باید کمی بهشون جاسوس بازی یاد بدم!

ماری:به روی چشم!!

ماری رفت تا هانیا و نرسیا رو از طریق آینه های جادویی که تو عمارت ساکاماکیا قرار داشتن احضارشون کنه.ملکه نفس عمیقی کشید و چشماش به رنگ قرمز معمولی رو به تیره برگشت:

میکاسا:آخر من از دست اینا تلف میشم!

پیر جنگل:ملکه....

میکاسا:بگو.....سوالی داشتی؟

پیر جنگل:شما تو حرفاتون گفتید ریچارد سالواتور باید شکارچی خون آشام یا شیطان باشه.....چرا؟این یه جور رسم تو خانواده سالواتور هاست؟و اینکه چرا از داشتن فامیلی مثل کاترین سالواتور احساس حقارت میکنید؟

میکاسا:اوووه یادم رفت......اینقدر عصبانی بودم که یادم رفت داستان پر افتخار خانواده سالواتور ها رو برات تعریف کنم.......تو امین ترین افرادم هستی و خوب خانواده منو میشناسی....اما اینکه از راز های خانواده ما خبر نداری جای تعجب نداره......پدر من گرگینه اصیل بود و مادر ساحره اما بعد از ازدواج با پدرم ساحرگری رو کنار گذاشت.من از نسل سایلاس سالواتورم.....اولین نامیرای جهان!و البته اولین جادوگر جهان!بعد از سایلاس فرزندان و نوادگانش راهشو ادامه دادن.قدرت ها همین طور در خانواده سالواتور ها میچرخید و نسل به نسل منتقل میشد و هیچ کدوم از اعضای خاندان من از قدرت هاشون برای شر استفاده نکردن تا وقتی که.....

پیر جنگل:تا وقتی که؟

میکاسا:تا وقتی که کارل هاینز منو اسیر کرد....اینکار باعث ایجاد خشم و نفرت سالواتورها شد.بنابراین تصمیم بر این گرفتن تا نسل هرچی خون آشامه رو از بین ببرن....البته باید خاطر نشان کرد که ساحره هایی هم که به کارل هاینز کمک میکردن از جمله شیاطینی بودن که از سالواتورها دل خوشی نداشتن....بعد از اسیر شدن من سالواتور ها دو دسته تقسیم شدن.....ساحره ها و شکارچی ها.....شکارچی ها به دو دسته شکارچی خون آشام و شکارچی شیاطین تقسیم شدن...ساحره ها قدرتشون رو با شکارچی ها تقسیم کردن و قدرت به شکل تتو روی بدن شکارچی ها نقش بست....با هر شکاری که بکنن تتو یا به عبارتی قدرتشون کامل تر میشه و اینکار نسل هاست که ادامه داره......و بهترین قسمت اینکار اینه که شکارچی ها به دست شکار خودشون کشته نمیشن.......برای مثال اگر خون آشامی شکارچی خون آشامی رو بکشه عذاب وجدانش گریبان گیرش میشه و روح شکارچی عذابش میده و آخر سر مجبورش میکنه که خودشو بکشه.....به همین خاطره که میگن نباید با سالواتور ها در افتاد!

پیر جنگل:خدای من.....داستان تقریباً....جالبی بود....اما...اما....چرا از داشتن فامیلی مثل کاترین سالواتور احساس بدی دارید؟

میکاسا:لطفا دیگه اسمشو نیار....عوققققققق......حتی اسمش حال بهم زنه......درواقع اگه بخوایم نسل اندر نسل حساب کنیم اون میشه تقریباً دختر خاله من!

پیرجنگل:بله؟

میکاسا:بلــــــــــــه......و اینکه چرا ازش بدم.....یک....خیلی ضعیفه......دو.....خیلی سوسوله......سه.....به من هشدار داده شده اگه بخوام سر به سرش بذارم بد بلایی سرم میاد

پیرجنگل:کی؟کی هشدار داده؟

میکاسا(بانامیدی):آآآآآآه......زمان!

پیر جنگل:زمان؟!

میکاسا:بله.....زمان و البته زیردستاش.....ارواح......میگن اون نامیرای سومه و اگه تا قبل از تبدیل شدنش خودتو شخصی مثبت نکنی وبه راه راست هدایت نشی و این حرفا......اون میاد و تو رو از هستی ساقط میکنه!

پیر جنگل:پس به عبارتی دشمن خونین شما محسوب میشه.....خودش هم خبر داره؟

میکاسا:نه.....اصلاً تو باغ نیس این بشر.....باید قبل از اینکه قدرت هاشو بدست بیاره دخلشو بیارم!




( ̄▽ ̄) نظرام : |[I{•------» ѕcαяу cσммєηт «------•}I]|
آخرین باری که توش تغییر ایجاد کردم؟: 1397/06/27 13:29