تبلیغات
нσггσг lλπd - Dєαтн Oƒ Tιмє «15» ραят 1
اینجا פـواـωـت بهـ خوבت نباشهــ...ـᓄـُرבے ☠

Dєαтн Oƒ Tιмє «15» ραят 1

1397/05/3 18:58

نویسنده : ҠΛƬŔĪИ SΛĿѴΛƬ♡Ŕ
موضوع مطلب: Ɗєαтн Of Ƭιмє ¡

ببخشید اینقدر دیر گذاشتم

خب برو ادامه


katrina

برگشتم.شیطانی با چشمای سبز بهم خیره بود.هیچی نمیگفت و فقط نگاه میکرد.یه لبخند ترسناک رو لباش بود.داشتم تو این سکوت خفه کننده متلاشی میشدم که با صدایی که تفاوتی با صدای ناخن رو شیشه کشیدن نداشت این سکوتو شکست:

لایتو:داشتی از خدا طلب کمک میکردی؟چقدر مسخره!

یه قدم به سمت جلو برداشت و منم یه قدم به عقب.با هر قدمی که برمیداشت من به عقب میرفتم:

لایتو:من فکر میکردم تو دختر باهوشی هستی اما نه.....تو هم احمقی.....تو هم مثل یویی احمق و ساده ای.....خدا مال آدمای ضعیفه.....برای بدست اوردن چیزی باید خودتم قربانی کنی وگرنه بدستش نمیاری

خوردم به میز.راه فراری نداشتم اما....نه!شعمدانی های فلزی!!دستمو آروم بردم سمتش.اون هنوز داشت به من نزدیک میشد:

لایتو:دارم فکر میکنم خوشگذرونی امشبو چجوری تموم کنم

دیگه فاصلمون کمتر از 5 سانتی متر بود.دستشو گذاشت رو گردنم.بدنم مور مور شد:

لایتو:از اینجا شروع کنم یا....پائینتر؟اینجا!

دستشو گذاشت رو قلبم.برای یه لحظه این تصویر اومد تو ذهنم که قلبم تو دستای لایتوئه اما من تسلیم نمیشم....هیچ سالواتوری تسلیم نمیشه:

من:تو یه چیزی رو فراموش کردی عوضی.....سالواتورا هیچوقت تسلیم نمیشن!تا دشمنشونو نابود نکنن نمیمیــــــــــــــــــــرن!

و شعمدانی رو بردم سمت سرش ولی دستمو گرفت:

لایتو:ها ها ها ها ها.....بهترین شلیکت این بود سالواتور؟

من:این نه......ایـــــــــــــــــــــــــــن!

قبل از اینکه بتونه واکنشی نشون بده اون یکی شمعدانی که تو اون یکی دستم بود رو فرو کردم تو شکمش.دستمو ول کرد و سعی کرد شعمدانی رو از شکمش در بیاره.از فرصت استفاده کردم و دویدم سمت در اما یهو چیزی به سرم برخورد کرد که باعث شد بیوفتم زمین.این هیولای شیطان صفت ول کن نبود.باید مقاومت میکردم اما اگه از اتفاقات بعدش خبر داشتم هیچوقت مقاومت نمیکردم...

راوی

 

لایتو زمانو از دست نداد.سریع اون شمعدانی تیز رو از شکمش بیرون کشید.حسابی عصبانی بود.شمعدانی رو پرت کرد سمت کاترین و اونم محکم خورد تو سرش و افتاد زمین:

لایتو:تو هم یه چیزی رو فراموش کردی قربانی کوچولو......خون آشاما قویتر از اون چیزین که تو فکر میکنی!

رفت سمت کاترین و پاشو گرفت و به سمت خودش کشید و کاترین مقابلش یه لگد محکم تو شکمش زد.لایتو افتاد زمین.کاترین بلند شد در بره لایتو پاشو گرفت وخورد زمین.لایتو کاترینو بلند کرد و به سمت خودش کشید اما کاترین چنگ میزد،مشت میزد و تلاش میکرد فرار کنه اما بی ثمر بود.لایتو اونو سمت میز پرت کرد و رفت سمتش.کاترین برای فراری مجدد تلاش کرد اما دیگه دیر بود.اون الان عروسک توی دست لایتو بود.جیغ میزد تا حداقل کسی رو خبر کنه اما هیچکس جز اونا تو کلیسا نبودن.لایتو بلوز کاترینو پاره کرد.دندونای نیشش آماده زخمی کردن بودن.لایتو صورتشو نزدیک گردن کاترین کرد.کاترین هی تکون میخورد و مشت میزد اما لایتو قویتر بود،قویتر از قوی.کاترین که داشت غزل خداحافظی رو میخوند تعجب کرد.لایتو گازش نگرفت.کاترین بهش خیره موند.لایتو رو به روی کاترین بود،خشکش زده بود.با یه سرفه ای همراه خون بود افتاد زمین.یه نفر پشت سر لایتو ایستاده بود.کاترین اول نتونست بشناستش اما وقتی کمی دقت کرد شناختش.اون......پــــــــــــــــــــــدربزرگ کاترین بود.کاترین اشک از چشماش سرازیر شد.تندی پرید تو بغل پدربزرگش.نمیتونست جلوی گریشو بگیره.انگار خدا واقعاً صداشو شنیده بود:

کاترین:بابابزرگ

پدربزرگ:عزیز دلم.....نوه خوشگلم......از اینکه میبینم زنده ای خوشحالم ولی....

کاترین از تو بغل پدربزرگش بیرون اومد و با صورتی خیس از اشک به پدر بزرگش خیره موند:

کاترین: ولی چی بابابزرگ؟

پدربزرگ:تو با این هیولا اینجا چیکار میکنی؟

کاترین:بابا بزرگ حق با شما بود.ساکاماکیا هیولان....اونا خنجری که بهم داده بودینو ازم گرفتن.....الان هم داشتم به دست این شیطان کشته میشدم

پدربزرگ به لایتو خیره موند.لایتو رو زمین افتاده بود و سرفه میزد.پدربزرگ رفت سمتش و لگدی محکم تو صورتش زد.فریاد لایتو کلیسا رو به لرزه انداخت:

پدربزرگ:خون آشام شیطان صفت.....وقتی با یه سالواتور در میوفتی باید نگران عواقبش هم باشی

لایتو:*سرفه*سالواتور؟چیش.......مثلاً میخوای چیکار کنی؟

پدربزرگ لگدی محکم به قفسه سینش زد به طوری که اگه قلب لایتو کار میکرد الان از کار می افتاد.درسته، پدربزرگ پیر بود اما سر تنها نوه ای که داشت غیرت فرانسوی خاصی داشت.پدربزرگ طوری به لایتو نگاه میکرد انگار به سگ دم در خونشون نگاه میکرد و لایتو از این نگاه حسابی عصبانی بود.پدربزرگ بطری کوچیکی که همراهش بود رو از جیبش در اورد.بطری پر آب بود،آب مقدس.درشو باز کرد و سمت لایتو گرفت:

پدربزرگ:به نام پدر،پسر،روح القدس.....

کمی از اون رو به لایتو پاشید.لایتو فریاد بلندتری کشید.کاترین از ترس خشکش زده بود و از پشت پدربزرگش تکون نمیخورد.لایتو مثل آدم جن زده ای که بخوان تطهیرش کنن فریاد میکشید و سعی میکرد خودشو نجات بده ولی چطوری؟:

پدربزرگ:من با قدرتی که خدا به من عطا کرده و با پشتیبانی عیسی مسیح....

دوباره آب مقدس رو به لایتو پاشید.لایتو صورتشو گرفته بود و فریاد میزد.انگار از پدربزرگ کاترین میترسید:

پدربزرگ:این شیطان پست را به جهنم میفرستم

و آخرین قطراتی که باقی مونده بود رو به لایتو پاشید و خنجرو از رو زمین برداشت.لایتو حالت تدافعی گرفت،مثل گرگ گرسنه و عصبانی که آماده حمله باشه.دندونای نیشش تو تاریکی برق میزدن اما نه به اندازه چشماش که مثل یه شهاب سنگ داغ و سوزان بهشون خیره بود.زخمای لایتو درحال ترمیم بودن و با هر نفسی که میکشید خشمش هم بیشتر میشد:

کاترین:بابابزرگ؟

پدربزرگ:عقب وایسا....این حیوون وحشی الاناست که خوی واقعیشو نشون بده

لایتو:میکشمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت!!!

لایتو به سمت پدربزرگ حمله ور شد.پدربزرگ خنجرو تو دستش محکم نگه داشته بود.وقتی لایتو در فاصله یه سانتی متری پدربزرگ بود،آماده بود قلبشو از جا بکنه اما پدربزرگ سریعتر از اون بود و خنجرو زودتر از اون نزدیک قلبش کرده بود اما یه چیزی مانع هدف گیری شد.در اون لحظه حساس پدربزرگ کاترین به سمت میز پرتاب شد و لایتو روی کاترین.کاترین سریع بلند شد و خودشو از لایتو دور کرد.تا به خودش اومد دید شو و ریجی رو به روش ایستادن.ترسید اما ناله پدربزرگش اونو بیشتر ترسوند.سریع سمت پدربزرگش رفت.سرش آسیب دیده بود و داشت خون میومد.شو دست لایتو رو گرفت و کمکش کرد بلندشه:

ریجی:یکی دقیقاً برای من توضیح بده اینجا چه خبره؟

کاترین:اون سعی داشت منو بکشه!

ریجی:خب این معقوله.

پدربزرگ:معقولــــــــــــــــــــــــــــــه؟......شما هیولاها همتون ابله و عوضین

ریجی:شما؟

پدربزرگ:من پدربزرگ کاترین هستم و اجازه نمیدم تا دوباره به نوه عزیزم آسیب بزنین و ازش تغذیه کنین

شو:گور خودتو کندی سالواتور!

پدربزرگ:یه نفر این حرفو میزنه که تو گور خودش نایستاده باشه!شما تو محدوده آدمایین!

لایتو:انگار چشات خوب کار نمیکنه پیری.......وقتی خورشید از آسمون میره کل دنیا مال ما میشه.....الان تو توی محدوده مایی!

حق با لایتو بود.شب متعلق به خون آشاماست.هیولاهایی که خودشونو تو سایه ها پنهان میکردن:

ریجی:نظرت درباره یه معامله خوب چیه؟ما تو رو نمیکشیم و تو ول کن کاترین میشی هوم؟

کاترین:چی؟!

پدربزرگ:تو نظرت درباره معامله من چیه؟اینکه قبل مردنتون تطهیرتون کنم و با آرامش بکشمتون تا اینکه نجس و ناپاک از این دنیا راهیتون کنم؟!

ریجی:پس با مرگت کاترینو ازت میگیریم!

پدربزرگ:بیا جلو....سگ ولگرد!

ریجی آروم به سمت پدربزرگ قدم برداشت اما در حین خونسردی از چشماش شرارت میبارید.همه این به خاطر کاترین بود پس کسی هم که باید قربانی میشد خودش بود.خودش اینو خوب میدونست.نمیخواست کس دیگه ای به خاطر اون آسیب ببینه.به همین خاطر سمت ریجی دوید  و جلوشو گرفت:

کاترین :خواهش میکنم.....من باهاتون میام ولی کاری با پدربزرگم نداشته باشین....التماستون میکنم آسیبی بهش نزنین!

پدربزرگ:چــــــــــــــــــــــــی؟کاترینا!!

کاترین سرافکنده برگشت سمت پدربزرگش.ریجی با نفرت بهش خیره بود:

کاترین:متاسفم پدربزرگ...نباید از همون اول میومدم اینجا....نباید شما رو وارد این قضیه میکردم...من....متاسفم

پدربزرگ:عزیزم....تو نباید تسلیم بشی......یه سالواتور با شیری که جلوش غرش میکنه میجنگه نه با سگی که پشت سرش واق واق میکنه....نباید به این سگای ولگرد ببازی

کاترین:میدونم پدربزرگ ولی من نمیخوام کسی رو از دست بدم.....نمیخوام شما رو از دست بدم

......:ولی الان دادی!

ناگهان صدای خورد شدن استخوان تو کلیسا پیچید و پدربزرگ کاترین که وسط قفسه سینش خالی از قلب شده بود و غرق خون بود وسط زمین.کاترین با دیدن این صحنه جیغی بلندی کشید.اون حتی سرشو بلند نکرد ببینه کی اینکارو کرده فقط به پدربزرگش خیره بود و جیغ میزد.صورتش از اشک خیس شده بود.با دستش چشمای پدربزرگش که پر بود از وحشتو بست.همچنان گریه میکرد که ناگهان چیزی افتاد وسط دامنش.اون .....قلب پدربزرگش بود.اونو برداشت و بهش خیره بود.دیگه گریه نمیکرد.ساکت بود و خیره به قلب!سرشو اورد بالا.لایتو مثل عزارئیل بالای سرش ایستاده بود.انتظار داشت کاترین ازش بترسه اما اون نگاه ترسناکش بیشتر عصبانیش میکرد.کاترین قلب رو انداخت رو زمین و بلند شد:

لایتو:اون نباید با چیزی که مال منه بازی میکرد!

کاتری:ازت.....متنفرم!ازت متنفرم..ازت متنفرم!ازت متنفرم!ازت متنفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم!

خون کاترین به جوش اومده بود.با مشتاش  به لایتو میکوبید اما اون واکنشی نشون نمیداد.شو رفت سمتش تا کنترلش کنه اما وقتی دستش به کاترین خورد سریع واکنش نشون داد و دستشو خنج زد.الان دیگه از ریجی و شو هم متنفر بود و با نفرت بهشون نگاه میکرد:

کاترین:از همتون متنفرم...از تک تکتون!همتون هیولایین!همتون شیطانین!امیدوارم تو آتیش جهنم بسوزین و زجر بکشین!!

صدای جیغ مانند کاترین شیشه های کلیسا رو میلرزوند اما ذره ای هم روی لایتو تاثیر نداشت.کاترین شو رو پس زد و از کلیسا بیرون دوید.شو خواست بره دنبالش اما ریجی جلوشو گرفت:

ریجی:خب جناب شیطان....این گندی که زدیو خودت تمیز میکنی

لایتو:باشه

ریجی:الان!

لایتو:شوخی میکنی؟!

ریجی:تا تو باشی الکی الکی هر کسی رو نکشی اونم یه کشیش نسبتاً معروف!

لایتو:اوه میخواستی قبلش تطهیرت کنه؟معذرت میخوام که فرصت پاک شدنو ازت گرفتم!

ریجی:هیچکس نباید از این موضوع بویی ببره جنازشو ببره یجا سر به نیست کن!گرفتی چی گفتم؟!

لایتو:بله اقای رئیس!

کاترین وقتی داشت از کلیسا فرار میکرد به دو نفر برخورد،نرسیا و هانیا!!سریع راهشو عوض کرد و فرار کرد اما جایی نداشت که بره.وقتی رسید قبر پدر و مادرش متوقف شد.انگار تنها جایی بود که بهش ارامش میداد.دو زانو افتاد رو زمین.صدای هق هقش به گوش میرسید.نرسیا با دیدن جنازه کشیش کلیسا متعجب شد بنابراین سریع وارد کلیسا شد و هانیا رفت پیش کاترین:

نرسیا:هولـــــــــــــی شت!اینجا چخبره؟

شو:تو اینجا چیکار میکنی؟

نرسیا:راستش من و هانیا شماها رو تعقیب کردیم چون مشکوک میزدین.

ریجی:میبینی که.....لایتوی تیکه و پاره و یه کشیش وسط سینش پاره شده و زمینی که با خونش قرمز شده

نرسیا:اوه پس خون بازی بوده اما کاترین اینجا چیکار میکنه؟چرا داشت گریه میکرد و لایتو رو فحش میداد؟

لایتو:این جنازه بوگندو پدربزرگشه

نرسیا:واقعاً؟ریچارد سالواتور؟!.........خدای من

ریجی:میشناسیش؟!

نرسیا:میشناسمش؟کل توکیو اونو میشناسن!اون یه کشیش معروفه....گور خودتو کندی لایتو!

لایتو:چی میخواد بشه؟خدا بیاد پائین و یقمو بگیره بگه چرا زود فرستادیش پیش من،من آمادگیشو نداشتم؟اون یه آدم معمولی عوضیه،همین!

نرسیا:هر طور دوس داری فکر کن در هر حال اون هر چیزی هست جز یه آدم معمولی!

لایتو:فکر کنم حق با تو باشه.....این جنازه اون خنجر خطرناکو به کاترین داد و قبلش هم میدونست من خون آشامم

شو:حس خوبی نسبت به این قضیه ندارم

ریجی:با اینکه از گفتن این حرف مور مورم میشه اما حق با شوئه.....یه چیزی اینجا غیر عادیه......ولی بعداً دربارش حرف میزنیم حالا هم میریم

ریجی و شو و نرسیا رفتن و لایتو موند و یه جنازه که در حال گندیدن بود.اون موقعی که نرسیا و ریجی و شو و لایتو داشتن درباره پدربزرگ کاترین صحبت میکردن،کاترین درحال گریه و زاری بود.اون دوباره یه عضو خانوادشو از دست داد.عضوی که تازه پیداش کرده بود.هانیا از ذهنش خونده بود قضیه چی بوده و فقط آروم به شونش ضربه میزد به معنی اینکه(همه چی درست میشه).هانیا کاترینو برد سمت ماشین  و با هم سوار شدن.حالا این وسط که لایتو تو فکر این بود چجوری این گندکاری رو تمیز کنه یه خفاش بزرگ تو آسمون در حال پرواز بود که کم کم داشت فاصلش از زمین کم میشد.در واقع اون دیمون بود با بال های خفاشی که بر فراز آسمون اونو شبیه خفاش میکرد.دیمون رو زمین فرود اومد دقیقا کنار قبر کول سالواتور.اون داشت چیزی رو بو میکشید،مثل گرگی که رد آهو رو میگرفت.اون سمت کلیسا رفت و درجا خشکش زد.لایتو با دیدنش جا خورد اما به روی خودش نیورد:

لایتو:تو اینجا چیکار میکنی؟

دیمون:تو کشتیش؟

لایتو:برات مهمه؟

دیمون:تو اصن میدونی این کیه؟

لایتو:اوه پس تو هم میخواستی تطهیر بشی.....چقدر مردم با ایمان شدن

دیمون:نخیر خنگول.....منظورم اینه که میدونی شغلش چیه؟

لایتو:کشیش دیگه باهوش!

دیمون:نه باهوش.....شغل اصلیش شکاره!

لایتو:شکار؟شکار چی؟

دیمون:ریچارد سالواتور....شکارچی شیاطین!....لعنتی خیلی سرسخت بود......من هیچوقت نمیتونستم بهش نزدیک بشم  چون یا اون منو میکشت یا من اونو البته این بازی همش به نفع این پیری بود

لایتو:چطور؟

دیمون:اگه منو میکشت به قدرتش اضافه میشد در واقع به عمرش و اگر هم من میکشتمش روحش تا ابد عذابم میداد

لایتو:هه چه باحال!

دیمون:اصلاً هم باحال نیس....همونطور که شما خون آشاما وقتی یه شکارچی خون آشام  رو میکشین روح اون شکارچی دنبالتون میوفته،ما هم اگه یه شکارچی شیاطین رو بکشیم روحش دنبالمون میوفته و تا وقتی که نمیریم ولمون نمیکنه

لایتو:تا اسم شکارچی خون آشاما میاد دلم میخواد عوق بزنم

دیمون:اما وقتی که روحش از بدنش جدا شد من متوجهش شدم...روحش مثل نوری درخشان به سمت آسمون رفت و بین ستاره ها گم شد....کنجکاو شدم ببینم کی جرئت همچین کاری رو کرده

لایتو:جرئت؟این فقط یه پیر عوضیه!

دیمون:اوه اوه!

لایتو:چیه؟

دیمون نگاهشو به اطراف چرخوند.انگار داشت چیزهای نامرئی رو دنبال میکرد:

دیمون:اونا از دستت عصبانی شدن لایتو!

لایتو:کیا؟

دیمون:ارواح دارن میــــــــــــــــــــــــان!

لایتو:کی به اون مرده های لعنتی اهمیت میده....

در همون لحظه تمام شمع های کلیسا روشن شدن و شیشه های کلیسا شروع کردن به لرزیدن.انگار زمین زیر پای اونا داشت میلرزید.صدای پچ پچ کل کلیسا رو برداشته بود.دیمون نگران نبود چون قاتل لایتو بود نه اون.لایتو که بی تفاوت داشت اطراف نگاه میکرد با تکون خوردن کشیش جا خورد!اول فکر کرد داره توهم میزنه اما نه....دستاشو گذاشت رو زمین و بلند شد.اول رو به روی دیمون بود.دیمون با دیدن چهرش چندشش شد و روشو کرد یه طرف دیگه اما کشیش با کسی اونو فرستاده بود اون دنیا کار داشت.سریع برگشت و به لایتو خیره موند.همچنان صدای پچ پچ میومد.صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت:

......:خودتو تو.....دردسر....انداختی.....عذابی.....دردناک......منتظرته،...دیــ....دیابــــ.....دیابلو ورت!

با شنیدن چنین چیزی چشمای لایتو تو تاریکی درخشید.لایتو با یه ضربه سریع و صد البته قدرتمند سر کشیش رو کند.بدن مرده کشیش افتاد رو زمین.شمعها خاموش شدن و صدای پچ پچ هم قطع شد.دیگه جز لایتو و دیمون کس دیگه ای نبود:

دیمون:دیابلو ورت؟

لایتو:خیلی عجیبه میدونم

دیمون:چرا باید تو رو دیابلو ورت صدا کنن؟

لایتو:چه میدونم...شاید خواستن بگن من چقدر پستم!

(دیابلو ورت به زبان فرانسوی یعنی شیطان سبز،این فقط یه اسم نیس،چنین شیطانی وجود داره که از ترس و ناامیدی افراد تغذیه میکنه و از حس هایی مثل عشق و خوشحالی نفرت داره.در افسانه ها گفته شده عشق تنها چیزیه که میتونه قربانیان دیابلو ورت رو نجات بده)

دیمون به لایتو خیره بود.ارواح هیچوقت برای تشبیه از اسامی شیاطین استفاده نمیکنن چون نام بردن اسم هم نوعی قدرت بخشی به فرد است.لایتوجنازه رو برداشت و به جنگل برد،دیمون همچنان تو فکر بود.اگه لایتو واقعاً دیابلو ورت بود.....دیمون سرشو تکون داد تا این فکرو از سرش بیرون کنه.این غیر ممکن بود.این شیطان سالها بود که از بین رفته بود.دیمون از کلیسا بیرون رفت و با بال های خفاشیش پرواز کرد سمت عمارت.وقتی داشت از بالای جنگل میگذشت لایتو رو دید که یه گوشه ایستاده و خورده شدن کشیش به دست گرگ ها رو تماشا میکنه.لبخندی ترسناک رو لباش نشست.




( ̄▽ ̄) نظرام : |[I{•------» ѕcαяу cσммєηт «------•}I]|
آخرین باری که توش تغییر ایجاد کردم؟: 1397/05/3 19:13