I sit by myself talking to the moon
desinger | Desinger
нσггσг lλπd - Dєαтн Oƒ Tιмє «13» ραят 2
Dєαтн Oƒ Tιмє «13» ραят 2
1396/10/28 | 21:08 | ҠΛƬŔĪИ SΛĿѴΛƬ♡Ŕ | Comments :
وقتت تموم شــــــــــد!!!
از الان به بعد تو مردی!

هانیا با قدرتش وارد ذهن کاترین شد و تمام چیزهایی که کاترین ازشونو میترسید رو جلو چشماش اورد،اونا فقط تصاویری بودن که فقط کاترین میدیدشون.نرسیا خواست کاترین رو گاز بگیره اما هانیا جلوش رو گرفت.یهو درهای پذیرایی باز شد.شینوا و دیمون تو چهار چوب در ایستاده بودن و رز و الیزابت افتاده بودن زمین.لحظات قبل که کاترین داشت به دست نرسیا خفه میشد اون 4 تا جنگشون ترسناکتر شد.دیمون و شینوا جاهاشونو عوض کردن و رقیب هاشون هم عوض شدن.شینوا که داشت با الیزابت میجنگید میله آهنی مخصوص شومینه رو  برداشت تا باهاش به الیزابت صدمه بزنه اما الیزابت جا خالی داد.به جاش شینوا میله رو گردن الیزابت حلقه کرد و تا جایی نیرو داشت فشار اورد.الیزابت یه مشت محکم از عقب به شینوا زد.شینوا افتاد رو زمین.از گوشه لبش خون اومد،وقتی خون رو دید نگاه ترسناکی به الیزابت کرد.بلند شد،نفس عمیقی کشید و یه مشت خیلی بزرگ از آب درست کرد و تبدیل یه مشت بزرگ یخی کرد و محکم کوبوند تو صورت الیزابت.اونقدر شدتش زیاد بود که الیزابت به رز برخورد کرد و جفتشون محکم خوردن به دیوار:

دیمون:بدک نبود

شینوا:عوضی«اشاره به الیزابت»

وقتی شینوا دید که نرسیا داره کاترینو خفش میکنه،نرسیا رو محکم به عقب هل داد:

شینوا:داری چه غلطی میکنی؟......قرار نبود بهش آسیب بزنیم!

کاترین چند تا سرفه زد و سعی کرد بلندشه اما نتونست.اون زیادی بهش فشار وارد شده بود.شینوا که داشت به نرسیا دعوا میکرد رز و الیزابت از فرصت استفاده کردن،الیزابت یه مشت سنگی خیلی بزرگ 3 متری درست درست کرد و رز هم یه عالمه تیغه های گیاهی«مثل خار گل اما بزرگ»آماده کرد.جفتشون وارد راهرو شدن:

الیزابت:تیک تاک،شیاطین!

رز:الان وقت یه مشت و مال حسابی!

همشون برگشتن سمت اون دو تا.عصبانیت از چشماشون میبارید.الیزابت و رز سلاح هاشون رو سمت اون 4 تا دختر پرتاب کردن:

شینوا:حتماً خیلی درد داره!

مشت سنگی به شینوا و هانیا خورد و اونا دوتا رو کوبوند به راه پله و تیغه های گیاهی به دیمون و نرسیا برخورد کردن.اونقدر زیاد و پر قدرت بودن که نرسیا و دیمون رو آویزون دیوار کردن.الیزابت و رز کاترین رو بلند کردن از عمارت بیرون بردن.تقریباً داشتن از اون جهنم خارج میشدن اما ناگهان چیزی دور پای کاترین پیچید.اون یه شلاق آبی بود.کاترین برگشت،سر اون شلاق دست شینوا بود:

کاترین:شینوا......خواهش میکنم.....

شینوا:متاسفم اما تو قرار نیس جایی بری

و شلاق رو کشید.کاترین دست رز و الیزابت رو گرفت اما اونا هم نتونستن زیاد دووم بیارن.بعد از چند ثانیه دستاشون از هم جدا شدن.رز و الیزابت به پشت افتادن رو زمین.کاترین هم افتاد رو زمین.تقلا میکرد خودشو نجات بده اما بی نتیجه بود:

کاترین:نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!

کاتریه به داخل عمارت کشیده شد.شینوا اونو به سمت راه پله پرتاب کرد.کاترین افتاد تو بغل لایتو.کاترین تا دید افتاده تو بغل لایتو،اونو محکم هل داد اما خودش از پله ها پرت شد پائین.وقتی به خودش اومد دید اون سه قلو های شیطانی و ریجی بالای پله ها ایستادن و بهش خیرن پس پا به فرار گذاشت .جلوی در شینوا و هانیا ایستاده بودن و راهشو سد کرده بودن.دیمون و نرسیا داشتن خودشو از دست اون تیغه ها خلاص میکردن.کاترین رفت سمت اتاق پذیرایی:

ریجی:اون دو تا رو هم بیارین!

شینوا و هانیا رفتن سمت اون دو تا.الیزابت و رز تصمیم گرفتن فرار کنن و فرصت بعدی بیان و کاترین رو از دست اونا نجات بدن اما نقششون موفقیت آمیز نبود چون شینوا الیزابت رو انداخت تو یه قفس آبی که راه فراری هم نداشت.الیزابت به رز اشاره کرد که بره.رز به سرعت برق از اونجا رفت،الیزابت سعی کرد خودشو از اون قفس آزاد کنه اما نتونست.هانیا با استفاده از قدرتش کاری کرد که الیزابت سردرد بدی بگیره وبعد از چند ثانیه بیهوش شد.قفس آبی ناپدید شد،هانیا یه دست الیزابتو گرفت و کشیدش تو.رسید دم پله ها که صدای جیغ کاترین رو شنید.توی اون لحظه ای که الیزابت و رز داشتن فرار میکردن کاترین دنبال راه درو بود اما راهی پیدا نمیکرد.چشمش خورد به یه پنجره بزرگ که باز بود.تا اومد بره سمتش ریجی جلوش ظاهر شد.چند قدم رفت عقب که خورد شو.آروم برگشت دید شو با اون چشمای آبی ترسناکش بهش خیرس.هر طرف رو نگاه میکرد یه نفر جلوش ظاهر میشد،مثل یه آهو بین یه عالمه گرگ کیر افتاده بود.دیمون و نرسیا هم با غضب به کاترین خیره بود.اونا محاصرش کرده بودن،کاترین گیج شده بود و سرگردون!دستاشو گذاشت دو طرف سرش،صدای خنده های شیطانی فضا رو پر کرده بود.کاترین دست از تقلا برداشت یهو متوجه چیزی شد.با ترس به عقب برگشت لایتو رو دید که با یه لبخند شیطانی بهش خیرس.تمام بدن کاترین شروع به لرزیدن کرد.لایتو با سرعت فوق العاده ای به سمت کاترین حمله ور شد،محکم کاترین گرفت.دندونای نیشش تو تاریکی برق میزدن و در عرض یک ثانیه کاترینو گاز گرفت.جیغی که کاترین کشید اونقدر بلند بود تمام پنجره ها و شیشه های عمارت رو به لرزه انداخت.چند ثانیه در همین حالت بود که کاترین مشت محکمی به لایتو زد اما خودش افتاد رو زمین.خودشو کشید عقب که خورد به پای دیمون.بالا سرشو که دید وحشتش بیشتر شد،لایتو داشت سمتش میومد و لبخندش ترسناکتر از قبل بود.اشکای کاترین سرازیر شد:

کاترین:تو.....تو.......کی هستی؟!

لایتو:من یه خون آشامم

لایتو قدمی سمت کاترین برداشت اما یهو کاترین ناپدید شد.همه نگاه ها رفت سمت پنجره که سوبارو جلوش ایستاده بود و کاترین تو بغلش بود:

آیاتو:تو؟!

ریجی:گور خودتو کندی!!

کاناتو:زود باش......قربانیمونو پس بده!!!

دیمون:تو که نمیخوای هم قربانی هم خودت با هم بمیرین؟

شو:فکرشم نکن که بخوای فرار کنی!

نرسیا:سوبارو.....تو اینکارو نمیکنی چون به مرگ خودت ختم میشه

همشون آروم آروم به سمت سوبارو میرفتن.سوبارو نگاهی به کاترین انداخت،با دستش جلو چشمای کاترین گرفت و با سرعت فوق العاده ای از پنجره فرار کرد،لایتو و دیمون و کاناتو هم دنبالش دوید اما آخر سر سوبارو گمشون کرد.اون کاترین رو به اعماق جنگل برد.کاترین گذاشت رو زمین.تا پای کاترین به زمین رسید شروع به دویدن کرد اما سوبارو سد راهش شد،تقلا میکرد فرار کنه اما سوبارو جلوشو میگرفت:

کاترین:بذار برم....دست از سرم بـــــــــــــــــــــــــــــردار!!!

سوبارو:هی هی آروم باش........میگم آروم باش

کاترین:خواهش میکنم به من صدمه نزن......خواهش میکنم

سوبارو:یه لحظه آروم باش و اینقدر هم تقلا نکن!

کاترین آروم گرفت و به صورت سوبارو خیره موند:

سوبارو:من مثل اونا نیستم.....اگه میخواستم بمیری میذاشتم تو اون جهنم جون بدی.........من دوست تو اَم!

کاترین:از کجا میتونم بهت اعتماد کنم؟ببین لایتو با من چیکار کرد!!اگه بدتر از اینو سرم بیاری چی؟!

سوبارو:من همچین کاری نمیکنم

با این حرف سوبارو کاترین کمی آروم گرفت:

سوبارو:دنبالم بیا،اینجا امن نیست

سوبارو به راه افتاد و کاترین هم دنبالش.سوبارو بعد از مدتی جلوی یه غاز مخوف ایستاد.کاترین با چشمای قرمز شدش نگاهی به داخل غاز انداخت،کاملاً تاریک بود!کاترین نگاهی به سوبارو انداخت،انگار منتظر بود کاری بکنه.سوبارو رفت توی غار و کاترین هم همراهش رفت.سوبارو با چند تا چوب آتیش روشن کرد،غار روشن شد.روی دیواره های غار نماد هایی بود که قابل درک نبود.کاترین روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد و به آتیش خیره موند.حسابی ترسیده بود.دستش از روی گردنش تکون نمیخورد،سوبارو اومد و کنار کاترین نشست.کاترین کمی خودشو جمع کرد،سوبارو نگاه ترسناکی به کاترین انداخت اما بعد تبدیل به یه لبخند ملیح شد.کتشو دراورد انداخت رو کاترین.همچنان خیره به آتیش بود.کم کم پلکاش سنگین شد و نتونست تحمل کنه،آروم چشماشو بست و خوابید.صدای زوزه گرگ تو جنگل پیچیده بود.کاترین نمیدونست این آخرین خواب سرشار از آرامش اونه چون بعد از اون زندگی اش وارد کابوسی بی انتها میشد.....

:)

:)

:)

:)

:)

:)

بالاخره گذاشتم.غر بزنین میسپارمتون دست کاناتو......با تدی چشاتونو در بیارن

این قسمت=25 نظر

تکراری ممنوع



holla earthlings!
bonjour