اینجا פـواـωـت بهـ خوבت نباشهــ...ـᓄـُرבے ☠

Dєαтн Oƒ Tιмє «13» ραят 1

1396/10/28 21:04

نویسنده : ҠΛƬŔĪИ SΛĿѴΛƬ♡Ŕ
موضوع مطلب: Ɗєαтн Of Ƭιмє ¡
مواظب باش!
وقتت داره تموم میشه

لایتو داشت شعری رو زیر لب میخوند که«به جهنم خوش اومدی،قربانی کوچولو»کورسش بود پس منظورش کاترین نبود.کاترین رفت سمت پیانو و رو به روی لایتو ایستاد.لایتو سرش پائین بود و چشماش بسته و همچنان پیانو میزد:

کاترین:من برگشتم!

لایتو:عالیه چون نزدیک بود یه مهمونی خفن رو از دست بدی

کاترین:اینکه.......عالیه

لایتو:خیلی عالی

با این حرف لایتو تن کاترین مور مور شد.کاترین با کمی لرزش تو صداش به حرفش ادامه داد:

کاترین:لایتو.....میتونم ازت یه سوالی بپرسم

لایتو:البته

کاترین:تو به خون.....تو به خون آشام اعتقاد داری؟

همون لحظه لایتو دست از پیانو زدن کشید،سرشو اورد بالا و چشماشو باز کرد.چشماش مثل دو تا یاقوت سبز زنگ زیبا میدرخشیدن اما این چشمای سبزرنگ،نشانه خطر بودن:

لایتو:آره....تو چی؟تو بهشون اعتقاد داری؟

کاترین:چیش...نه!اونا فقط یه مشت داستانن......داستانا توی دنیای واقعی حقیقت ندارن

لایتو:اگه یه روز حقیقت پیدا کردن......چیکار میکنی؟

کاترین:باورشون نمیکنم!

لایتو پوزخندی زد و دوباره شروع کردم به پیانو زدن.کاترین هنوز مات و مبهوت اون چشمای ترسناک بود اما فقط چشمش به اون سر اتاق افتاد ترسش بیشتر شد.یه آیینه تقریباً بزرگی بود که به دیوار آویزون بود.این آیینه نبود که موجب ترس کاترین شده بود بلکه آیینه هیچکس رو روی صندلی پیانو نشون نمیداد.آیینه رو به روی پیانو و لایتو پشتش به آیینه بود.آیینه فقط پیانو رو نشون میداد که کلیدهاش خود به خود به حرکت در اومده بودن.کاترین از ترس نفسش بند اومده بود و فقط خیره به آیینه بود:

لایتو:هه.....ترسیدی؟اینکه هیچوقت توی آیینه دیده نشی ترسناکه،نه؟

کاترین با اون چشمای ترسیده نگاهی به لایتو کرد در عین خونسردی داشت پیانو میزد.کاترین آروم آروم رفت سمت در خروجی.چشماشو از روی لایتو برنمیداشت.نزدیک در که شد برگشت اما آیاتو رو به روی در بود و دست به سینه خیره کاترین بود:

آیاتو:کجا به این زودی؟

کاناتو:دیر اومدی زودم میخوای بری،عروسک ترسیده؟

کاناتو پشت کاترین بود و این حرف رو کنار گوش کاترین زد و دوباره بدن کاترین مور مور شد.لایتو از رو صندلی پیانو بلند شد و رفت جلوی کاترین ایستاد و دستشو کرد تو موهاش:

لایتو:تو هیچ جا نمیری....قربانی کوچولو!......مهمونی که قربانی من توش نباشه هیچ خوش نمیگذره

کاترین اخماش رفت تو هم:

کاترین:متاسفم......... اما باید بدون من خوش بگذرونی

و از توی کت چرمیش یه نارنجک در اورد،ضامنشو کشید و خودشو به گوشه اتاق رسوند و سرشو با دستاش گرفت.اون نارنجک تو صورت آیاتو،کاناتو و لایتو منفجر شد.نارنجک،پر بود از گل شاهپسند و به همین خاطر اون سه تا حسابی سوختن.این نارنجک رو الیزابت به کاترین داده بود تا در موقعیت مناسب ازش استفاده کنه.کاترین از فرصت استفاده کرد و در رفت.لایتو با عصبانیت دنبال کاترین دوید و اون دو تا هم بعد از چند ثانیه همراهش رفتن.کاترین به یه راهرو بزرگ رسید که یه طرف راهرو سر تا سر پنجره بود که رو به روی باغ گل رز بود.الیزابت و رز اونجا منتظر کاترین بودن.کاترین سمت پنجره ها رفت و با مشتاش بهشون کوبید اما پنجره ها حتی یه ترک هم برنداشتن.رز که سرش با ساعتش جیبیش گرم بود و الیزابت که داشت به چوبدستیش ور میرفت تا صدای کاترین رو شنیدن که کمک میخواست دست به کار شدن.کاترین برگشت،توی تاریکی یه جفت چشم سبز براق عصبانی بهش خیره بودن.کاترین از ترس پا به فرار گذاشت اما لایتو با خونسردی تمام سمتش رفت.انتهای راهرو چند تا پله بود که میرسید به راه پله اصلی که به در خروجی عمارت ختم میشد.کاترین به سرعت از پله ها پائین رفت و خودشو به در خروجی رسوند اما هرچی زور میزد باز نمیشد.لایتو بالای پله ها ایستاده بود که چشمش به دیمون افتاد که دست به سینه به یکی از ستونا تکیه داد بود و سرش پائین بود.لایتو چیزی زیر لب گفت که باعث شد دیمون پوزخند ترسناکی بزنه:

لایتو:خب ملکه شیاطین،نوبت توئه!

دیمون از توی تاریکی بیرون اومد.صدای پاش مثل تیک تاک ساعت دیواری بلند بود.کاترین که صدای پا رو شنید برگشت.نور ماه از پنجره  به دیمون تابید،دیمون به طرز عجیبی زیبا بود زیباتر از قبل اما ترسناک هم شده بود.ملکه شیاطین اسم کاملا مناسبی برای دیمون بود.

دیمون به کاترین نزدیک شد،چشمای قرمزش براقتر شدن و لبخند دندون نمایی رو صورت نمایان شد.کاترین خشکش زده بود و فقط خیره دیمون بود.دیمون صورتش نزیک گوش کاترین کرد:

دیمون«با صدای خیلی آروم»:بیا با هم بازی کنیم!

کم کم نزدیک بود چشمای کاترین از حدقه بیرون بزنه.وقتی دیمون دوباره بهش خیره شد لبخندی زد که کاترین پا به فرار گذاشت جون این لبخند لبخند مرگ بود:

 

کاترین تو عمارت میدوید تا به یه دری برسه و خودشو از این جهنم خلاص کنه اما راهی نبود.کاترین سر از اتاق پذیرایی در اورد.تا اومد نفسی تازه کنه دیمون رو به روش ظاهر شد با همون لبخند مرگ و با دو دستش گردن کاترینو گرفت و محکم فشار داد.چند ثانیه نگذشت که رز و الیزابت با شکوندن پنجره وارد اتاق پذیرایی شدن.الیزابت وردی زیرلب خوند و چوبدستیشو گرفت سمت دیمون.نیرویی از چوبدستی خارج شد و باعث شدن دیمون به اون سر اتاق پرتاب بشه اما دیمون تعادلشو حفظ کرد و روی زمین فرود اومد:

دیمون:میبینم هنوز زنده ای!

رز کاترینو از رو زمین بلند کرد:

الیزابت:زیاد زنده نمیمونی هلن سافیرو!

رز:الیزابت اگه اینجا بمیریم خودم میکشمت!

دیمون:خب حالا نوبت منه

دیمون سمت الیزابت حمله ور شد و دیمون و الیزابت وارد یه جنگ ترسناکی شدن.هر کدوم با استفاده از قدرتهاشون بهم آسیب میزدن اما قدرت دیمون بیشتر شده بود.رز به کاترین علامت داد تا فرار کنه و خودش رفت سمت دیمون.یه گلوله آتش درست کرد و اونو سمت دیمون پرتاب کرد اما یهو اون گلوله آتش خاموش شد.شینوا با کنترل کردن آب اون گلوله آتش رو خاموش کرد:

رز:چی؟

شینوا:نباید تو دعوا دو نفر دخالت کرد!

رز:زیادی حرف میزنی

شینوا:من تو رو یادم میاد،اونشب تو و اون دوستت منو تعقیب میکردین!میخواستین منو بکشین

شینوا یه عالمه تیغه های یخی به سمت رز پرتاب کرد.رز جا خالی داد و اینطوری رز و شینوا وارد یه درگیری ماورائی شدن.در حالی که اون 4 تا تو اتاق پذیرایی در حال جنگ بودن کاترین سعی داشت فرار کنه.در خروجی باز بود اما تا کاترین نزدیک در شد نرسیا جلوش ظاهر شد.لبخند نرسیا،دندونای نیششو به کاترین نمایان کرد:

کاترین:خواهش میکنم.....تو نه!

نرسیا:حالا کجاشو دیدی!

هانیا کنار نرسیا ظاهر شد،دستشو سمت کاترین گرفت.مه سفید رنگی دور دست هانیا به وجود اومد و کاترین دچار سردرد بدی شد.اونقدر بد که پاهاش سست شدن و رو زانوهاش افتاد و سرشو با دو دستش گرفت.نرسیا رفت سمت کاترین و با دستش گردن کاترینو گرفت:

کاترین:.....کـ...کمـ.....کمـــــــــــــــــــــــک!!!

نرسیا:اینجا کسی نیست که بهت کمک کنه!

هانیا:درست حدس زدی سالواتور.......اینجا یه جهنم واقعیه

نرسیا زیر گوش کاترین چیز عجیبی گفت:«ملکه خیلی خوشحال میشه سرتو زیر پاش له کنه»




( ̄▽ ̄) نظرام : ×÷•.•´¯`•» вloody coммeɴт «•´¯`•.•÷×
آخرین باری که توش تغییر ایجاد کردم؟: 1396/10/28 21:08